Nostalgia
شیرین ترین خاطرات تلخ
از همون لحظه که یادت رو با درد فارغ شدن از تو خوردم توی چاه مغذ پر پیچ و خمم جبر دوری رو بالا آوردم اصلا بیا به این فکر کنیم که مثلا چرا نمی تونیم مثه قبل فکر کنیم ؟ مگه سر پا ...اشیدن پشت دبستان " انقلاب اسلامی " چه عیبی داشت ؟ مگه کش رفتن گچ از تخته سیاه و کشیدن عکس معلم " دینی " و گذاشتنش پشت برف پاک کن ماشینش چه ایرادی داشت ؟ بابا اونموقع فیس و چسی نبودی که ؟ یادت میاد دوران راهنمایی تو خیابون " شورا " از آیندمون می گفتیم ؟ بعد از تعطیلیه مدرسه با گرفتن سیگارت و ترکوندنش وسط ظهر چقدر فحش به جونمون می خریدیم و چقدر هم می خندیدیم ... بزرگتر که شدیم یادته ؟ تو شبانه روزی خوندیم و پاس کردیم و به هیشکی هم نگفتیم که قاطی هم سن و سالای داداش بزرگمون زدیم تو گوش دیپلم ... اینا همه به کنار یادته نوشتن رو شروع کردیم و هی نوشتیم و خط زدیم ؟ اولین باری که کارمون رو واسه کسی خوندیم و اونم یه سری تکون داد و بی درنگ قهوه ایمون کرد ؟ اما خوب منو تو مثه خر پوس کلف بودیم ... گوش می کردیم و بازم می نوشتیم و هی می نوشتیم ... عجب روزایی بود ... خوب دیگه بسه ! ۴۰ دقیقس دارم جلو آینه دندونام رو می سابم ... ساعت ۹ صبح شد ...امشب یادم نره یه مسواک نو بخرم ! دهن این یکی سرویس شد ! " از خاطرات گس بد قلق " می نیست اگر آب آلبالو هست نی نیست اگر عرعر یابو هست با پیر زنان چارده ساله بگو گر بخت شما باز نشد " هالو " هست ! (( محمد رضاعالی پیام )) ژان لوک گدار یوسف اسحاق پور ترجمه : مازیار اسلامی انتشارات حرفه نویسنده و در نهایت ... بدقول شدم در مورد ترانه ! هر صدم ثانیش برام می گه و منم گوش می دم ... چقدر خوبه که دارم از ذات قضیه یاد می گیرم نه از بنده هایی مثل خودم ... اینبار بدون واسطه دارم یاد می گیرم ... چیزی که هر از گاهی حس می کردم و اینروزها زیاد باهاش سر و کار دارم ... از ریتم تند کاری و بدقولی ها ی مکرر بنده هیچ چیز دستگیرتون نمیشه مگر شرمندگی ... تو این روزها نمی دونم دقیقا با کی قرار دارم یا باید چه کاری رو می کردم ... اما اصلا ناراحت نیستم چون ریتم تند اینروزها رو به کسلی و کرختی اونروزها ترجیح میدم و احساس می کنم که چقدر هدفی که در گرو دستیابی بهشم نیاز به فراخ بال و گشایش تفکر داره ... چقدر فکر کردن زیباست ... چقدر آرامش بخشه ... مشغول نوشتن کاری با مضمون جنگم ... حتما می گید چرا فقط می گی که داری می نویسی و چرا تو پستهات نمی زاریش ؟ اینروزها می خوام کارهام رو از جایگاه تریبون به سمع و نظر برسونم تا اینکه از وبلاگ فقط به نظر برسونم ... می نویسم و ادعا میکنم که تو این روزها بی کار نبودم ... پست بعدی با ترانه ای جدید به روز می شه و اینجا از فضای متنی نویسی احساسی به همون کارگاه ترانه تبدیل می شه ... راستی اینروزها فهمیدم که چقدر کار کارگاهی رو دوست دارم و از اینطور مجامع استقبال شدیدی می کنم ... امروز دهم مهر بود و تا هفدهم مهر سالمرگ نقطه عطف زندگیم چند روز مونده و هنوز هم مثل همیشه احساسی مشابه با سالهای قبل رو دارم و هنوز با گذشت هشت سال نمی تونم باور کنم که نیست ! اما واقعا هم احساس نکردم که نیست و اینهم به برکت بزرگی روحشه ! آخ که چه بزرگمردی بود این زن ! چه شیر مردی بود این مادر ! مادرم هشت سالگی ابدیت رو تبریک می گم و در خلوت خودم زمزمه می کنم لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو تجربه کردن مرگه زندگی کردن بی تو به واقع چیزی جز این نیست و اگر کسی این وسط با مرگ طرح رفاقت ریخت منم و اونکه زندگی رو شروع کرد تو ... این شفق است یا فلق مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو ... پ.ن ۱ : خواهشا کسی این حرفا رو پای جلب احساسات نابش نذاره ... این ها فقط واگویه هایی هستند که کمتر فرصت عرضه کردن داشتن پ ن ۲ : استاد مسافر دوست داشتنی بیا ببینمت به خدا دلتنگم ... عربی بلد نیستم وگر نه به عربی می گفتم کتابهایی که قفسه آنها را به عنوان کودک خود دوست می داشت و آنها را به سرپرستی قبول می کرد روز به روز بیشتر می شد . تمام کتابها مرور می شد و نت برداری ... خوانده می شد ... علامت زده می شد ... به خاطر سپرده و در نهایت قفسه آنها را به آغوش می کشید ... اما کتابهایی را می خوانم و از بر می کنم و تکرار می کنم و زمزمه ... می بینم و می شنوم و گوش فرا می دهم و گه گاهی شتکی به کاغذ می زنم و چند خطی لحظه را به تصویر می کشم ... زنده باد این ترانه که من بی اندازه دوستش دارم ... بـایـد از سنـگر بی سنـگ تــو بر می گشتم " شهیار قنبری " اما این تمام ماجرا نیست ... اینروزها می نویسم و خط می زنم کارم از یبوست هنری گذشته و اینروزها به بن بست نوشتاری رسیدم ... کوروش سمیعی عزیز همیشه می گه اینروزها تا میتونی ببین و بخون ... سوژه رو تو ذهنت پرداخت کن و هی بنویس و خط بزن ... باور کنید در این چند ماه یه خط نوشتم و فقط همین یه خط رو دوست دارم اما فعلا موعد به بلوغ رسیدنش نیست ... نمی دونم کی ... اما تکمیل می شه ... اما تکمیل میشه ... ! زمین برام یه دره ی عمیق شد وقتی که زیر پامو خالی کردی ای دختر کولی دشت تنم . ای کسی که روی علفزار تنم غلت می خوری . ای زمزمه ای که شیارها و درزهای پوستم را می لرزانی . کمی به ارتفاع بیا ... خودت را به کوه آتشفشانی وجودم برسان ... قله هایت را روی پیشانی کوه بکش و از چشمانم اشتیاق را لمس کن ... به دشت نا هموار تنم اعتماد کنم ... اینجا بکرترین مامن توست ... خودت را به ارتفاع برسان ....
با هم رفتیم دبیرستان و سر از شبانه روزی در آوردیم و باز هم می خندیدیم !
از مــدار عـشق کمـرنـگ تــو بر می گشتم
بـایـد آن شــب کــه فــرو تـنـــانـه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم
بـایـد از جـنـگ تـو و هـر چه کـه از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تـو بر می گشتم
عـشــق تـو لـحـن بـد مـصـیـبـت بـار اسـت
بـایـد از لـحـن بـد آهـنـگ تـو بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم
شـعـر سـر سـپردن از هـجوم دلـتـنگی بود
بـاید از شـعـرک دلـتـنـگ تـو بـر می گشتم
بـایـد آن شــب کــه فــرو تـنـــانـه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم
بـایـد از جـنـگ تـو و هـر چه کـه از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تـو بر می گشتم
عـشــق تـو لـحـن بـد مـصـیـبـت بـار اسـت
بـایـد از لـحـن بـد آهـنـگ تـو بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم
| Design By : Night Skin |

