تبليغاتX
Nostalgia


Nostalgia

شیرین ترین خاطرات تلخ

این روزها که پیش روی چشمم می گذره و این روزها که می گذره چقدر پر حرفه !

هر صدم ثانیش برام می گه و منم گوش می دم ...

چقدر خوبه که دارم از ذات قضیه یاد می گیرم نه از بنده هایی مثل خودم ...

اینبار بدون واسطه دارم یاد می گیرم ...

چیزی که هر از گاهی حس می کردم و اینروزها زیاد باهاش سر و کار دارم ...

از ریتم تند کاری و بدقولی ها ی مکرر بنده هیچ چیز دستگیرتون نمیشه مگر شرمندگی ...

تو این روزها نمی دونم دقیقا با کی قرار دارم یا باید چه کاری رو می کردم ...

اما اصلا ناراحت نیستم چون  ریتم تند اینروزها رو به کسلی و کرختی اونروزها ترجیح میدم و احساس می کنم که چقدر هدفی که در گرو دستیابی بهشم نیاز به فراخ بال و گشایش تفکر داره ...

چقدر فکر کردن زیباست ...

چقدر آرامش بخشه ...

مشغول نوشتن کاری با مضمون جنگم ...

حتما می گید چرا فقط می گی که داری می نویسی و چرا تو پستهات نمی زاریش ؟

اینروزها  می خوام کارهام رو از جایگاه تریبون به سمع و نظر  برسونم تا اینکه از وبلاگ فقط به نظر برسونم ...

می نویسم و ادعا میکنم که تو این روزها بی کار نبودم ...

پست بعدی با ترانه ای جدید به روز می شه و اینجا از فضای متنی نویسی احساسی به همون کارگاه ترانه تبدیل می شه ...

راستی اینروزها فهمیدم که چقدر کار کارگاهی رو دوست دارم و از اینطور مجامع استقبال شدیدی می کنم ...

امروز دهم مهر بود و تا هفدهم مهر سالمرگ نقطه عطف زندگیم چند روز مونده و هنوز هم مثل همیشه احساسی مشابه با سالهای قبل رو دارم و هنوز با گذشت هشت سال نمی تونم باور کنم که نیست !

اما واقعا هم احساس نکردم که نیست و اینهم به برکت بزرگی روحشه !

آخ که چه بزرگمردی بود این زن !

چه شیر مردی بود این  مادر !

مادرم هشت سالگی ابدیت رو تبریک می گم و در خلوت خودم زمزمه می کنم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه های من بی تو

تجربه کردن مرگه

زندگی کردن بی تو

به واقع چیزی جز این نیست و  اگر کسی این وسط با مرگ طرح رفاقت ریخت منم و اونکه زندگی رو   شروع کرد تو ...

این شفق است یا فلق

مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام

جان دقایقم بگو ...

پ.ن ۱ : خواهشا کسی این حرفا رو پای جلب احساسات نابش نذاره ... این ها فقط واگویه هایی هستند که کمتر فرصت عرضه کردن داشتن

پ ن ۲ : استاد مسافر دوست داشتنی بیا ببینمت به خدا دلتنگم ... عربی بلد نیستم وگر نه به عربی می گفتم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 0 توسط میثاق جوهری| |

کتابهایی که قفسه آنها را به عنوان کودک خود دوست می داشت و آنها را به سرپرستی قبول می کرد روز به روز بیشتر می شد . تمام کتابها مرور می شد و نت برداری ...

خوانده می شد ... علامت زده می شد ... به خاطر سپرده و در نهایت  قفسه آنها را به آغوش می کشید ...

اما کتابهایی  را می خوانم  و از بر می کنم و تکرار می کنم و زمزمه ...

می بینم و می شنوم و گوش فرا می دهم  و گه گاهی شتکی به کاغذ می زنم و چند خطی  لحظه را به تصویر می کشم ...

زنده باد این ترانه که من بی اندازه دوستش دارم ...

 بـایـد از سنـگر بی سنـگ تــو بر می گشتم
از مــدار عـشق کمـرنـگ تــو بر می گشتم

بـایـد آن شــب کــه فــرو تـنـــانـه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم

کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم

بـایـد از جـنـگ تـو و هـر چه کـه از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تـو بر می گشتم

عـشــق تـو لـحـن بـد مـصـیـبـت بـار اسـت
بـایـد از لـحـن بـد آهـنـگ تـو بـر می گشتم

کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم

شـعـر سـر سـپردن از هـجوم دلـتـنگی بود
بـاید از شـعـرک دلـتـنـگ تـو بـر می گشتم

بـایـد آن شــب کــه فــرو تـنـــانـه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم

کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم

بـایـد از جـنـگ تـو و هـر چه کـه از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تـو بر می گشتم

عـشــق تـو لـحـن بـد مـصـیـبـت بـار اسـت
بـایـد از لـحـن بـد آهـنـگ تـو بـر می گشتم

کـاش بـر می گشتم کــاش بـر می گشتم
کـاش بـر می گشتم

" شهیار قنبری "

اما این تمام ماجرا نیست ...

اینروزها می نویسم و خط می زنم

کارم از یبوست هنری گذشته و اینروزها به بن بست نوشتاری رسیدم ...

کوروش سمیعی عزیز همیشه می گه اینروزها تا میتونی ببین و بخون ...

سوژه رو تو ذهنت پرداخت کن و هی بنویس و خط بزن ...

باور کنید در این چند ماه یه خط نوشتم و فقط همین یه خط رو دوست دارم

اما فعلا موعد به بلوغ رسیدنش نیست ...

نمی دونم کی ...

اما تکمیل می شه ...

 

اما تکمیل میشه ... !

زمین برام یه دره ی عمیق شد

وقتی که زیر پامو خالی کردی

 ای دختر کولی دشت  تنم . ای کسی که روی علفزار تنم  غلت می خوری . ای زمزمه ای  که شیارها و درزهای پوستم را می لرزانی .

کمی به ارتفاع بیا ...

خودت را به کوه آتشفشانی وجودم برسان ...

قله هایت را روی پیشانی کوه بکش و از چشمانم اشتیاق  را لمس کن ...

به دشت نا هموار تنم اعتماد کنم ...

اینجا بکرترین مامن توست ... خودت را به ارتفاع برسان ....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 1 توسط میثاق جوهری| |

به دلایل مختلفی می شه زنده بود و زندگی کرد و حتی میشه از کوچکترین بهانه ای یه انگیزه ی باورنکردنی ساخت ...

یه دنیا که فقط تا اونروز میشد تصورش کرد . از اول صبح تا حدود ساعت ۹ شب که بیرون از خونه سپری می شه رو زیاد دوست ندارم ... البته اینروزا اینطوری شدم .

یه جورایی جواب گوی هیچی نیستم !و تنها فکر و ذکرم این شده که این روال رو تغییر بدم و به طور تمام وقت و کامل به چیزی بپردازم که بخاطرش به دنیا اومدم .

چون خودم بهتر از هرکسی می دونم که چی می خوام و باید چجوری بدستش بیارم .

تا امروز خیلیا بهم لطف داشتن و منو راهنمایی کردن . نمی خوام اسم ببرم چون واقعا خیلیاشون که شدیدا ازشون یاد گرفتم رو به اسم نمی شناسم و ممکنه یه لحظه از کنارم تو یه تقاطع شلوغ رد شده باشن . اما من از همون یه لحظه هم استفاده کردم .

از کسانی که به هر نحوی تو زندگی من نقش داشتن و از جمله دشمنای سرسخت من که مخصوصا تو جایی که کار می کنم کم هم نیست تشکر می کنم که همیشه انگیزه بالایی به من می دن و ایمان و اعتقادم رو به انجام دادن کارهایی که درسته بیشتر می کنن .

امروزها اگر نظرت رو صریح و محترمانه بگی آدم غیر منطقی و  سرکشی هستی ... چون دوست نداری مثل اونا فکر کنی . چون دوست نداری رو اون چیزی که می دونی می تونه تو رو به هدفت نزدیک کنه پا بذاری . چون طالب زورگویی نیستی ...

چون بلد نیستی تو سری بخوری ...

تو جان می بخشی و اینجا

به فتوای تو می گیرند جان از ما

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت 14 توسط میثاق جوهری| |


Design By : Night Skin